X
تبلیغات
بر سرماي درون
...و جز اينم هنري نيست كه آشيان تو باشم / تختت و تابوتت

سلام

این روزها شاهد اعتصاب بازار هستیم و مهمتر اینکه این اعتصاب هر روز گسترده تر میشه. به نظر میرسه اگه این کار درسته که یک نوع ابزار مدنی هستش واسه اعتراض حداقل با عقروی دولت بایستی از گستردگی اون کم بشه. چون به غیر از ایجاد شرایط سخت برای اقتصاد جامعه بار روانی اون خیلی تاثیر گذاشته بین مردم. امیدوارم هر چی هست به نفع کشور و مردم تموم بشه این قضیه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 16:16  توسط سعيد  | 

سلام

همه جا تب جام جهانی هستش ما هم یکم در موردش نظر بدیم.

مهمتر از برگزاری مسابقه های داغ بین تیمهای حاضر اون چیزی که مهمه پیشرفت و قدرت کشور آفریقای جنوبی تو برگزاری رقابتها هستش. آدم افسوس میخوره که همه جا میتونن رقابت های مهم برگزار کنن جز کشور ما. ما فقط کشتی و فوتسال میتونیم برگزار کنیم. یعنی هر ورزشی که تو سالن باشه توانشو داریم. ولی وقتی میریم تو فضای باز امکانات و توان نداریم متاسفانه.آخرشم یه نظر بدیم که احتمالا آرژانتین قهرمان میشه و مارادونا پاسخ خیلی چیزا رو میده البته اگه وسط کار نگن دوپینگیه.

به امید قهرمانی ایران تو حام چهانی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 12:0  توسط سعيد  | 

سلام

خرداد ماه خوبی نبود.

همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 13:4  توسط سعيد  | 

سلام

در ته اردیبشهت، شاید دوباره به یاد روزیهای پر احساس دور و شاید به خاطر  ایام نزدیک خالی از احساس، هوای عاشقانه ای در دلم می وزد. کاش هر لحظه بی تابی برای تمنای دستانی گرم، انتهایی همچون اکنون نداشته باشد که اینک تنها خاطرات گرم مرا به فرداها ميكشد و ايكاش احساسي دوباره آيد و همه چيز به رنگ چشمانت در آيد.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 14:50  توسط سعيد  | 

سلام

اول مي روز جهاني كارگر مبارك باد.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 13:4  توسط سعيد  | 

 

برای تو و بخاطرت

حادثه عظيم سالهايم، روشنترين نگاه در تاريك ترين روزها و استوار ترين دست ها در بي هنگام ترين لرزش ها

 براي تو سرود خوش آهنگ لحظه هاي دلتنگي، نغمه دلنواز سالهاي غمگين

 براي تو تمناي دلپذير آفتاب تنت، كه من وجودم ظلمتي بود نيازمندت

 براي تو نزديك ترين مامن خستگيها، پرشور ترين پاسخ نيازها

 براي تو و بخاطرت اي دوردست ترين صبح، اي فراتر از زمان

قدمها در پيشوازت بي قرار است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 18:17  توسط سعيد  | 

بدینوسیله از کلیه دست اندرکاران برنامه های نوروزی که در شادی آفرینی و بالا بردن روحیه مردم تمامی تلاش خود را انجام دادند صمیمانه قدردانی و تشکر می نمایم.

در پی این تلاشها میزان افسردگی مردم به شدت پایین آمده و جامعه کلا سرحال گردیده است.

موفق باشند همشون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 13:30  توسط سعيد  | 

سلام

خدايا همتي ده تا در اين روزگار نو، كردار و اعمالمان رستگارمان نمايد. زيستن را به شاماني و عشق گذرانيم و به هر آنچه كه تو ميخواهي گردن نهيم كه تو داناي دانايان هستي.

گرچه بر غوغای طوفانها کرم

وز هجوم بادها باکیم نیست

گرچه چون پولاد سرسختم به رزم

یا خود از پولاد شد ایمان من

گربخواند مرغی از اقصای شب

اشک رقت ریزد از چشمان من

به اميد روزهاي آفتابي.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 15:33  توسط سعيد  | 

سلام

سال به آخر رسید. به پشت سر که نگاهی بیفکنیم آنچه که در یادها میماند خاطره است و هیچ.

برای پایان سال چند سخن که

آرزو کنیم آنها که رفتند رضایت مند از ما باشند و آنها که ماندند فراموشمان نکنند و فراموششان نکنیم که آنچه ماندنیست خاطره ای زیباست. براي فرودستان گشايش مالي، براي شهيدان امسال و هر سال آرامش جهاني ديگر، و براي همه ما زندگان، عشق، محبت، سلامتي، پيروزي و بهروزي در همه امور آرزو ميكنم.

و شعر آخر اينكه :

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم

 

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

- خانه كوچك ما

سيب نداشت .

        

به اميد روزي كه خانه هايمان همه پربار، پر عشق و پر محبت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 16:55  توسط سعيد  | 

سلام

به روزهای بهاری که میرسم به سالیاد درگذشت خودم نزدیکتر میشوم . این روزها دلم برای نجواهای شبانه ات تنگتر شده . اما چه سود . زندگی میگذرد و تو نیز میگذری از پی خاطراتمان و به خود که بیایی خاطره ای در ذهن فراموشکارت باقی نخواهد ماند. 

  رود      

 قصیده‌ی بامدادی را
                            در دلتای شب
                                            مکرر می‌کند
و روز
از آخرین نفس شب پرانتظار
                                  آغاز می‌شود.

و اکنون سپیده‌دمی که شعله‌ی چراغ مرا
در طاقچه بی‌رنگ می‌کند
تا مرغکان بومی‌ی رنگ را
در بوته‌های قالی از سکوت خواب برانگیزد،
پنداری آفتابی است
که به آشتی
              در خون من طالع می‌شود.

اینک محراب مذهب جاودانی که در آن
عابد و معبود و عبادت و معبد
                                  جلوه‌ای یکسان دارند:
بنده پرستش خدای می‌کند
هم از آن‌گونه
                که خدای
                           بنده را.

همه‌ی برگ و بهار
در سر انگشتان توست.
هوای گسترده
                در نقره‌ی انگشتانت می‌سوزد
و زلالی‌ی چشمه‌ساران
از باران و خورشید تو سیراب می‌شود.

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه‌ی پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه‌ای بیهوده می‌خوانید.-
چراکه ترانه‌ی ما
ترانه‌ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
               حرفی بیهوده نیست.

حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما
اگر
    بر ماش منتی است؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است.

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می‌آورم
از معبر فریادها و حماسه‌ها.
چرا که هیچ چیز در کنار من
                                  از تو عظیم‌تر نبوده است
که قلب‌ات
چون پروانه‌ای
ظریف و کوچک و عاشق است.

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیت خود غره‌ای
                             به خاطر عشقت!-
ای صبور! ای پرستار!
                            ای مومن!
پیروزی‌ی تو میوه‌ی حقیقت توست.

رگبارها و برف را
توفان و آفتاب آتش‌بیز را
                              به تحمل و صبر
                                                 شکستی.
باش تا میوه‌ی غرورت برسد.

ای زنی که صبحانه‌ی خورشید در پیراهن توست،
پیروزی‌ی عشق نصیب تو باد!

از برای تو، مفهومی نیست
                                نه لحظه‌ای:
پروانه‌ئی‌ست که بال می‌زند
یا رودخانه‌ای که در گذر است. -

هیچ چیز تکرار نمی‌شود
و عمر به پایان می‌رسد:
پروانه
بر شکوفه‌ای نشست
و رود به دریا پیوست.
از برای تو، مفهومی نیست
                                نه لحظه‌ای:
پروانه‌ئی‌ست که بال می‌زند
یا رودخانه‌ای که در گذر است. -

هیچ چیز تکرار نمی‌شود
و عمر به پایان می‌رسد:
پروانه
بر شکوفه‌ای نشست
و رود به دریا پیوست.

برداشت از وبلاگ سنگ نبشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 15:31  توسط سعيد  |